سلام به دوستان گلم
یه داستان قشنگ میخوام تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد. ی روزی ی نوازنده ی ماهری بود به اسم بردیا که برای سلطان محمود مینواخت ساز میزد و میخوندم تو جشن و شادی اون جوونیشو برای ساز زدن و خوندن تو دربار سلطان گذاشت .
وقتی که پیر شد و کمی دستان و صداش لرزان شد ی روز که داشت برای سلطان ساز میزد و میخوند دستاش شروع کرد به لرزیدن و اونقدر قشنگ نتونست بزنه وقتی سلطان ناتوانی و پیری و دستان لرزان اونو دید از قصرش اونو بیرون کرد چون دیگه جوون نبود صداش خسته بود و......
وقتی مدتی از بیکار شدن بردیا گذشت و نمی تونست خرج خونواده رو بده و شرمنده بود و حال خوبی نداشت از سرناراحتی و درماندگی رفت و رفت به قبرستانی که کمی خارج شهر بود و اونجا شروع به ساز زدن کرد اما اینبا برای سلطان محمود نمی زد برای خدا ساز زد و دردهاش و زخماش گفت درد دل کرد و بادستای لرزون و صدای خستش برای خدا ساز زد کمی بعد یکی از شیخ های سرشناس شهر که صبح قرار بود به مکه بله اومد وقتی بردیا اونو دید خجالت زده شد و گفت ببخشید من نمی دانستم صدای ساز من باعث آزار میشه و شما رو تا اینجا می کشاند.
شیخ گفت : نه صدای تو نبود که مرا به اینجا کشاند خدا به من در خواب گفت که به اینجا بیایم الهامی مرا در خواب بیدار کرد و گفت به اینجا بیایم و این کیسه های زر برای تو من قرار بود صبح زود به مکه بروم ولی خدا خواست به اینجا بیایم و این کیسه ها را به تو بدهم مگر نه اینکه شاد کردن دل بنده خدا شادی خداست و همان رفتن به مکه است .
بردیا حیرت زده شد با زانو روی زمین افتاد و جامعه درید حال عجیبی داشت گفت: خدایا من سال ها در جوانی و با دستان قوی و صدایی رسا برای سلطان در جشن ها ساز زدم و خواندم ولی وقتی کمی ناتوان شدم او مرا بیرون انداخت ولی فقط یکبار برای تو زدم و خواندم با صدایی خسته و دستانی ناتوان و تو نوازشم کردی و زخم هایم را بستی .
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده